سلام ... بنده مدتی است که دوباره به وطن بازگشته ام ! وطن دیرینه ای که از آن خاطره های تلخ و شیرین بسیار به جاست! باز گشته ام اما همه چیز تغییر کرده ! اتاق کارم ... رییسم ... و تمام کسانی که روزی دور یک میز مستطیل 18 نفری می نشتیم و هر کس حرفی برای گفتن داشت ... موقعی که در وطن بودم محیط دانشگاه برخلاف تمامی دوستانم برایم خالی از جاذبه بود ... دیر به سر کلاس هایم می رسیدم و بیشتر از همه عجله داشتم که کلاسم تمام شود و دوباره به وطن بازگردم! اکنون وطن هست اما خیلی چیزها دیگر نیست ! من مانده ام و دنیای خاطره هایی که هر چه از آنها دور می شوم انگار با قطاری سریعتر در ایستگاه جلوتر زندگیم روی نیمکت انتظار می نشینند تا به ذهن آشفته ام نیشخند بزنند ! معتقدم که اگر آن روزها در وطن اقامت نمی گزیدم اکنون من آن نبودم که می بینید ... به وطن بازگشته ام... اما... می خواهم این وطن را ویران کنم ! و بنایش را از نو پایه گذاری کنم ... من ویرانت می کنم ...! تا آجرهایت بر سر دیگر لحظه های زندگیم آوار نشود ... من وطنی خواهم ساخت ... با لحظه هایی برتر ... امیدوارم که بتوانم ... . . . دل نوشت : وطن = شغل سابق...که می شود: شغل فعلی دلم نوشت نه من ...! شاید تسکینی باشد بر آشفته بازاری که بازرگانش مدتهاست قانون تجارت را از یاد برده ! و باید قوانین را از نو مرور کند ...من هم شاگرد همان بازرگانم ! (حالم کاملا خوبه ... امروز آخرین روز قدم های انتظار بود ... هرگام به امید انتظاری شیرین بر سنگ فرش های خیابان بوسه می زد...! تا شاید طعم خوشایند دیدار را... بر نگاه خیره مانده ام بچشاند...! اما... انگار... انتظار و فراق ... در طالع آسمانیم... در گستره ی زمین... برای ابد... پا برجاست ...! . . . پانوشت : بالاخره هر افتتاحی یه اختتامی داره ! امروز برای قدم های انتظارم مراسم اختتامیه گرفتم ! یه جورایی با این حس ها زندگی می کنم ! جزء لاینفک وجودم شدن ...یه جورایی از اینکه هنوز یه احساس هایی تووی وجودم زنده است خوشحالم ... شما هم خوشحال باشید که به شادی شما دلم خوش میشه ... تمام لحظه ها در حسرت یار دلم با دیدنت دیوانه گشته چه کردی با دلم ای مردم آزار " . . . زیرنویس: به پاس قدردانی از خاله ی مهربانم روی سنگ قبر من ... خیلی وقته علف هرز اومده ... خیلی وقته حتی یک مسلمونم از روی مزار من رد نشده ... من ندانستم که سکوت محراب دعاست... بندگی ، بردگی رسم عاشقانه هاست ... من تمام دردهای سینه ام را ...به دست خاطره ها دادم ... اما انگار با هر بار ورق خوردن تقویم ورق های پوسیده ی خاطراتم با نم نم باران جان می گیرند و می شکفند! من همانم که روزی چشمهایم را عاشقانه به تو زنجیر کردم ... و تو همانی که آن روزها زنجیر نگاهم را در صندوقچه ی دلت به اسارت گرفتی ... نمی دانم چه شد ... نه انگار دارم به یاد می آرم ... من گمان بردم که زنجیری که بافتم مثل زنجیر همان عمو زنجیر باف بچگی هامان ناگسستنی است ... و تو کلید صندوقچه ی دلت را به امانت نزد دیگری سپردی و یادت رفت که امانتت را باز پس گیری ! چه نامروت بود روزگار .. و انگار فقط من مـــــــرد ماندم... و تو موقع پس گرفتن امانتت مردانگیت را با نامردانگی روزگار ترکیب کردی و تقصیرش را به گردن قسمت انداختی ... وای که چقدر دلم آشوب به پا می کند ... زیر باران قدم زدم ... تنهای تنها ... قطراتش به صورتم می نواخت ... اما نه آنگونه که تو به قلبم نواختی ...! باران مهربانانه به صورتم سیلی میزد و تو بی رحمانه به قلبم خنجر زدی ... . . . پانوشت: حالم کاملا خوبه دوستان عزیزتر از جانم ...![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



